پرده و رنگ
پرده و رنگ
 

 
تقديم به دوستاني كه مي انديشند
 
 
   
 
جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳
 
چگونگي ايجاد تغيير در ساختارهاي ناكارآمد سياسي و اجتماعي جوامع يكي از مباحث هر روزه بسياري از متفكرين مدرن بوده است. از زماني كه هگل بر جوهر ديالكتيكي انسان و نه گفتن او به اكنونش صحه گذاشت و تضادهاي تاريخي ميان سيستمهاي اجتماعي ( تضاد ميان مدنيت و دولتشهر، ثروت و اشرافيت، فئوداليسم و سلطنت و ...) را منشاء حركت از يك عينتيت تاريخي به عينتي ديگر در نظر گرفت، متفكرين به بحث در باره چگونگي تسريع اين تغييرات و فراهم كردن زمينه و بستر مناسب جهت هموار شدن بيش از پيش مسير آن پرداخته اند. از آنجا كه گذار از منزلگاههاي پي در پي تاريخ مسيري بي بازگشت است و لازم است هر هزينه اي كه از سرمايه هاي مادي و معنوي بشر جهت پيمودن اين مسير پرداخت مي شود دست آوردي قابل اعتنا داشته باشد، مسئوليت اين متفكرين در ارائه ايده هاي بديع و روشهاي عملي و مناسب جهت پيشرفت مادي و معنوي بشريت بسيار سنگين بوده است. انگلس در نامه خود به ژوزف بلوك در شرح آن تئوري كه ايده مركزي بسياري از نوشته هاي ماركس بوده است، مي نويسد:ما سازنده تاريخ خود هستيم ليكن در درجه اول، تحت سوابق و شرايط بسيار مشخص. كه در ميان آنها شرايط و سوابق اقتصادي در نهايت تعيين كننده هستند. ليكن عوامل سياسي، آداب و رسوم و ساير عواملي كه افكار بشر را مقيد مي كنند نيز در سرنوشت تاريخي بشر موثرند ولي تعيين كننده نهايي نيستند. ثانيا، تاريخ هميشه به گونه اي پيش مي رود كه نتيجه نهايي هميشه از تناقضات بين خواستهاي افراد بيشماري ناشي مي شود و هر يك از اين خواستها به نوبه خود در اثر مجموعه اي از شرايط ويژه زندگي به شكل آنچه كه هست در مي آيد. بنابراين نيروهاي تداخل كننده بيشماري وجود دارند، يك سلسله نامتناهي نيروهايي كه برآيندشان باعث يك نتيجه مي شود -واقعه اي تاريخي. اين ممكن است به نوبه خود دوباره بعنوان محصول نيرويي در نظر گرفته شود كه به عنوان يك كليت نا‌آگاه و بي اراده عمل مي كند. زيرا بر آنچه كه يك فرد اراده كرده است از جانب ديگران خدشه وارد شده است و آنچه نتيجه شده است چيزي است كه خواست هيچ يك نبوده است. ليكن از آنجا كه خواستهاي افرادآنچه را مي خواهند براي آنها فراهم نمي كنند بلكه اين خواستها بصورت يك كليت متراكم و برآيند مشترك ظاهر مي شوند. نبايد نتيجه گرفت كه تاثير اين خواستها برابر صفر است. برعكس هر كدام از آنها در برآيند كل حركت تاثير داشته و در حد خود درآن شركت دارند (دو رساله و بيست و هشت نامه از كارل ماركس و فردريش انگلس-ترجمه خسرو پارسا)چنين اعتقادي به اين باور مي انجامد كه اراده انسان مي تواند فاعل تحولات سياسي/اجتماعي باشد و بر آن تاثير بگذارد كه اين تغييرات در ابعاد گسترده و همه جانبه به انقلاب و در ابعاد محلي و كوچكتر به اصلاحات مي انجامند. روزا لوكزامبورگ در كتاب اصلاح يا انقلاب به درستي مي نويسد كه ‘اصلاحات قانوني و انقلاب، عوامل گوناگون موثر در تكامل جامعه انساني هستند. آنها يكديگر را مشروط و تكميل مي كنند و در همان زمان به طور معكوس يكديگر را دفع مي نمايند. هر قانون اساسي محصول انقلاب است. در تاريخ طبقات، انقلاب عمل پديد آوري سياسي است در حالي كه قانون، بيان سياسي زندگي يك جامعه پديد آمده است. تحول اجتماعي و اصلاحات قانوني ، نه بر حسب طول زمان آنها كه بر اساس محتواي آنها از هم متمايز مي شوند. كساني كه خود را حامي روشهاي اصلاحات قانوني در مقايسه با كسب قدرت سياسي و انقلاب اجتماعي مي دانند واقعا به دنبال انتخاب راهي آرامتر و مسالمت جويانه تر به سوي همان هدف انقلاب نيستند بلكه آنها هدفي متفاوت انتخاب كرده اند كه اين هدف در عوض تلاش براي تاسيس يك جامعه نوين، ايجاد تغييرات سطحي در جامعه كهن است (اصلاح يا انقلاب از روزا لوكزامبورگ ترجمه اسدالله كشاورزي).ماركوزه مي گويد: ‘اصلاحات را مي توان و بايد آزمود. همه آنچه فقر، بينوايي واختناق راتسكين مي دهد بايد آزمايش كرد. اما به دليل ويژگيهاي ذاتي سيستم حاكم دير يا زود به نقطه اي خواهيم رسيد كه اصلاحات با مرزهاي نظام موجود برخورد مي كند به طوري كه اجراي اصلاحات ريشه هاي نظام حاكم را خواهد بريد. اين همان نقطه اي است كه نظام بايد در برابر اصلاحات نيز از خود دفاع كند آنگاه اين پرسش مطرح مي گردد كه آيا انقلاب ممكن است؟’

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳
 
پذيرش اين موضوع كه انسان گونه اي حيوانيست كه بر حسب اتفاق بر عرصه كره زمين ظهور كرده است شايد اندكي از سنگيني اين فكر كه ممكن است در اثر اشتباهات جبران ناپذير نوع بشر كره خاكي به فضايي غير قابل سكونت براي انواع گونه هاي حيواني از جمله خود انسان بدل شود، بكاهد. شايد بتوان گفت انقراض نسل انسان همانند انقراض بسياري از گونه هاي حيواني مصيبت چشمگيري نيست و تنها خودمحوري انسان مدرن است كه او را به سوگ نابوديش مي نشاند. البته انديشيدن به اين موضوع كه انسان مي توانست با انتخابهايي هوشمندانه تر و مسئولانه تر زندگي بسيار لذتبخش تري داشته باشد و قابلتيهاي جسمي، روحي و فكري خود را تا حد امكان توسعه بخشد سوگ نابودي حيات بشري را را دردناك تر مي كند. شايد همين انگيزه است كه انديشمندان را بر آن داشته است كه به جستجوي راهي براي نجات از بحران بينديشند و از مبارزه براي اعتلاي بشر باز نايستند. انسان مدرن پس از چند قرن تلاش بي وقفه در غلبه بر طبيعت خارجي و تسخير آن باز بايد براي ادامه حيات خود رو در روي طبيعت خويش قرار گيرد و فضايي را كه با فعاليتهاي بي خردانه اش غير قابل سكونت كرده دوباره به چنگ آورد. بحرانهايي مانند بحران آب، بالا رفتن دماي كره زمين، آلاينده هاي صنعتي و زباله هاي اتمي به انسان زياده طلب و جسور را كه بدون انديشيدن به آينده بي وقفه در صدد كسب منافع شخصي است به مبارزه مي طلبند. شايد انسان در اين مبارزه پيروز شود كرات ديگري را به تسخير خود در آورد و گوشه هاي ديگري از اين جهان پهناور را عرصه تاخت و تاز خود قرار دهد. ولي مسلم است كه با اين نگرش منفعت طلبانه و ديدگاهي كه بر سود شخصي و خودمحوري استوار است در هيچ نقطه ايي از اين جهان پهناور نمي توان آسوده زيست. بررسي تاريخ تمدن بشري نشان مي دهد كه بشر هر بار بطور نا‌آگاهانه و ناخواسته پاي به مرحله اي ديگراز تكامل تاريخي خود گذاشته است. به قول ماركس در صبحگاهي كه انديشمندان در جستجوي راهي بودند كه بين قدرت شاه و آزادي مردم تعادلي برقرار كنند ناگاه دريافتند كه بساط سلطنت به كل برچيده شده است. شايد اين احتمال خوشبينانه وجود داشته باشد كه قبل از رخدادي برگشت ناپذير بشر وارد مرحله ديگري از بلوغ فكري خود شود و برآن شود كه زيستگاهي آبادتر بسازد.

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۳
 
در طول قريب به پنج هزار سال تاريخ تمدن بشري چهار ميليارد انسان (تقريبا معادل دو سوم جمعيت فعلي كره زمين) طي جنگهاي مختلف كشته شده اند و بدبختانه پيشرفت علم و توسعه تكنولوژي نظامي در صد سال اخير شيب كشت و كشتار و تخريب ناشي از جنگ را بشدت افزايش داده است. به گونه اي كه جنگهاي مدرن تقريبا برنده اي ندارند چرا كه سلاحهاي رقباي ضعيفتر نيز به حد كافي مرگبارند و در رويارويي قواي بسيار نابرابر نيز رقيب ضعيفتر مي تواند با بكار گيري سلاحهايي نامتعارف (از جمله عمليات خرابكارانه و تروريستي مانند آنچه در فلسطين و عراق روي مي دهد يا بمب اتمي كه كشورهايي به توسعه نيافتگي پاكستان به آن مجهزند) رقيب را تحت فشار قرار دهد. ولي با اين وجود گزينه جنگ و تهديد نظامي ابزاري است كه دولتها گاه و بيگاه براي پيشبرد مقاصد خود از آن استفاده مي كنند و مي توانند در بسياري از موارد آنرا نزد اذهان عمومي توجيه كنند. اين كه چرا دولتهاي مدرن كه در بسياري از حوزه ها به دانش و شناخت دست يافته اند هنوز نتوانسته اند يا نخواسته اند جهت تامين منافع اقتصادي خود گزينه جنگ را از مجموعه گزينه هاي انتخابي خود حذف كنند و اين كه چرا هنوز در بسياري از كشورها مهمترين موتور محرك علم و تكنولوژي افزايش قدرت نظامي است گواهي بر اين امر است كه ابزار جنگ هنوز هم براي خروج از بحرانهاي اقتصادي ولو با صرف هزينه بسيار زياد گزينه قابل قبولي به نظر مي رسد. افزايش تقاضا براي تسليحات و آلات دفاعي به افزايش توليدات نظامي، رشد سرمايه گذاري، افزايش سود و اشتغال بيشتر و در مواردي به كاهش مازاد جمعيت طرفين درگير مي انجامد كه به اين دستاوردها غنائم جنگي بدست آمده توسط طرف برنده را نيز مي توان افزود. شايد چنين ديدگاهي بتواند توجيه كننده سياست دولت آمريكا در قبال عراق باشد ولي با مقياسي جهاني فاجعه رخ داده در عراق و كشورهايي مشابه، اتلاف سرمايه اي است كه از كل دارايي بشري هزينه شده است.يك بررسي اجمالي نشان مي دهد، انگيزه هايي كه اقوام كهن بشري را در افق تاريخ به جان هم انداخته اند (منافع مادي مانند زمينهاي حاصلخيز تر، باج و خراج و نيروي كار ارزانتر و...) و در هاله اي از مذهب، قوميت، نژاد و ناسيوناليسم افراطي نيز تقديس شده اند، امروز نيز جهت توجيه افكار عمومي مورد استفاده قرار مي گيرند (جنگ اعراب و اسراييل، جنگ بوسني، جنگهاي عراق با ايران و كويت، جنگهاي جدايي طلبانه مثلا در چچن، جنگهاي قومي و قبيله اي در كشورهاي آفريقايي) و انگيزه هاي جديدي نيز به آنها افزوده شده اند (مثلا مبارزه با گسترش كمونيسم يا امپرياليسم (جنگ ويتنام يا اشغال كشورهاي بلوك شرق توسط شوروي سابق، مبارزه با تروريسم و بنياد گرايي (جنگهاي افغانستان و عراق) كه حاصل اين همه كشمكش در طول تاريخ عبارتست از ميلياردها كشته، هزاران تمدن نابود شده همراه دستاوردهاي فرهنگي آنها شامل زبان و مذهب، شهرها و كشورهايي كه با خاك يكسان شده اند (مثل درسدن يا هيروشيما)، هزينه هاي سنگين تجهيز ارتشها، هزينه ساخت تسليحاتي كه به هدف كشتن انسانها و تخريب مورد استفاده قرار مي گيرند، ميلياردها دلار هزينه كه بايد صرف بازسازي و ترميم خرابيهاي ناشي از جنگ شود و اثرات رواني مخربي كه گاه روي نسل پس از جنگ نيز تاثير مي گذارند. اين مساله كه آيا خروج از بحران اقتصادي با صرف اين هزينه هنگفت توجيه پذير است جاي بسي تامل دارد چرا كه در نهايت سود حاصله از آن به جيب توليد كنندگان و قاچاقچيان اسلحه و دولتمرداني سرازير مي شود كه توانسته اند با استفاده از هرج و مرج موجود به سوء استفاده هاي كلان دست بزنند. شايد مجموعه عواقب ناشي از جنگ اين مسئوليت خطير را بر دوش دانشمندان بگذارد كه بجاي اين كه نا آگاهانه با دانش خود موتور محرك ماشين جنگ باشند به فكر استفاده از نيروهاي جايگزيني باشند كه بدون اتلاف سرمايه هاي بشري و منابع كره زمين، اقتصاد جهاني را از ركود خارج كنند و رسالتي نيز كه بر عهده روشنفكران و متفكران جهان است عبارتست از بيداري وجدان خفته اقوام بشري واعتلاي آگاهي انسانها در زمينه عواقب مرگبار و خطير جنگ چرا كه سكوت و بي تفاوتي نسبت به اين مقوله مي تواند براي هزارمين بار به تكرار اشتباهات مرگباري بينجامد.
Comments:
من در تعجبم که این همه مدت خبر نداشتم که شما وبلاگ دارین! و این باعث شد که در من تحولی شگرف رخ بدهد و با اینکه در غیردموکرات بودن نادر هیچ شکی نیست (چون شنیدم دست بزن داره!) ولی به هر حال تبریک...
در اینکه کلاس وبلاگتون خیلی بالاتر از سطح شعور و فهم ما غیر فلاسفه است،شکی نیست ولی بسیار خواندنی بود!

در ضمن معلوم هست شما 2تا کجائین؟ ا
این بود حرفهای خاله زنکی در یک وبلاگ جدی
 
ارسال یک نظر

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۳
 
هيجدم برومر لويي بناپارت كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران- قسمت سوم

روزا لوكزامبورگ در كتاب اصلاح و انقلاب در نقد ديدگاه برنشتاين كه دمكراسي را مرحله اي اجتناب ناپذير از تكامل جامعه مي دانست مي نويسد به زعم برنشتاين، دمكراسي قانون بزرگ تكامل تاريخي است كه تمام نيروهاي حيات سياسي براي تحقق آن در تلاشند، اما اين تز كاملا بر خطاست. اين درك كه با تاكيدي مطلق گرايانه بيان مي شود و به صورت نوعي عوامانه سازي خرده بورژوازي ماحصل مرحله كوتاهي از تكامل بورژوازي است. هنگامي كه تكامل تاريخي دمكراسي را كمي دقيق تر بررسي كنيم و در همان زمان تاريخ عمومي سرمايه داري را مورد توجه قرار دهيم به نتايج كاملا متفاوتي دست مي يابيم. دمكراسي در اغلب شكل بندي هاي متفاوت نيز يافت شده است: در جوامع اشتراكي اوليه، در دولت بردگان دوران باستان، و در جوامع اشتراكي سده هاي ميانه و به طريق مشابهي، سلطنت مطلقه و مشروطه نيز در نظامهاي اقتصادي متفاوتي يافت شده اند. هنگامي كه سرمايه داري در سده هاي ميانه زاده شد و نخستين توليد كالايي صورت گرفت سرمايه داري به يك قانون اساسي دمكراتيك در جوامع شهري متوسل شد. پس از ورود سرمايه داري به مرحله مانوفاكتوري، سرمايه داري سلطنت مطلقه را به عنوان شكل سياسي مطلوب برگزيد و سرانجام در دوره اقتصاد صنعتي توسعه يافته، سرمايه داري در فرانسه به توالي جمهوري دمكراتيك،سلطنت مطلقه ناپلئون اول، سلطنت نجبا در دوره بازگشت، سلطنت مشروطه بورژوازي لويي فيليپ، جمهوري دمكراتيك، سلطنت ناپلئون سوم و سرانجام براي بار سوم جمهوري را برقرار كرد. در آلمان حق راي دمكراتيك تنها ابزاري براي يك كاسه كردن دولتهاي كوچك بود و به اين منظور براي تكامل بورژوازي آلمان اهميت داشت و الا بورژوازي آلمان خود را با يك سلطنت مشروطه نيمه فئودالي دلخوش كرده بود. در روسيه سرمايه داري مدت مديدي تحت يك رژيم استبداد مطلقه شرقي نضج و نمو پيدا كرد بدون آنكه بورژوازي ذره اي تمايل براي دمكراسي از خود نشان دهد. دراتريش حق راي عمومي بيش از هر چيز حاشيه امنيتي براي سلطنت رو به سقوط و فروپاشي بود. در يك بررسي دقيق تر خواهيم ديد كه پيروزي مداوم دمكراسي كه به زعم تجديد نظر طلبي و بورژوا ليبراليسم قانون سترگ جامعه بشري و مشخصا تاريخ نوين است، شبحي بيش نيست و هيچ رابطه مطلقي بين توسعه سرمايه داري و دمكراسي نمي توان برقرار نمود. شكل بندي سياسي يك كشور معين هميشه تابعي از تركيب عوامل سياسي موجود داخلي و خارجي است. اين شكل بندي سياسي در چهارچوب خود گستره گوناگوني از سلطنت مطلقه گرفته تا جمهوري دمكراتيك را اجازه ميدهد.‘

از كتاب اصلاح و انقلاب اثر روزا لوكزامبورگ - ترجمه اسدالله كشاورزي

قصد من از مطرح كردن نظرات لوكزامبورگ توجه به اين نكته است كه در صورتي كه در تركيب عوامل سياسي موجود در ايران عوامل خارجي را حامي رشد و توسعه دمكراسي در نظر بگيريم، كه البته در شرايط فعلي كه منطقه خاورميانه را موجي از بي ثباتي و آشفتگي در بر گرفته است شايد گزينه تغيير وضع موجود حتي از ديدگاه دولتهاي اروپايي و آمريكا نيز گزينه مناسبي نباشد و تعامل با حكومت فعلي و تلاش براي كمك گرفتن از ايران در راستاي تثبيت شرايط سياسي و اجتماعي عراق و افغانستان گزينه مناسب تري به نظر برسد، مجموعه متعددي از عوامل داخلي از جمله عوامل اقتصادي، سياسي و اجتماعي شكل گيري دمكراسي، نهادهاي مدني و گفتمان سياسي را در ايران با بحران مواجه مي كنند. اقتصاد وابسته به نفت و عليل ايران بدون عبور از مرحله ،توسعه فئودالي صنعتي شدن دولتي و نيم بندي را تجربه مي كند و در نهايت همين صنايع فاقد قدرت رقابت در عرصه اقتصاد جهاني به ابزارهايي تبديل شده اند در جهت موازنه قواي سياسي رقيب نه ابزارهايي براي رشد و توسعه اقتصادي به عنوان بستري براي توسعه سياسي كشور. البته اين امر كه آيا توسعه اقتصادي مهمترين پيش شرط توسعه سياسي است شبهات زيادي وجود دارد چرا كه مثلا در الگويي مانند چين توسعه اقتصادي لزوما به توسعه سياسي منجر نشده است و اصولا در كشورهاي متعددي دمكراسي مانند نهال شكننده اي است كه دائما در معرض تعرض صاحبان قدرت قرار ميگيرد و دولتهاي حاكم به بهانه هاي مختلف (مبارزه با تروريسم، امنيت ملي و ...) به محدود كردن حقوق شهروندان، محدود كردن آزاديهاي مردم و اعمال كنترل و نظارت بر فعاليتهاي اجتماعي آنها مي پردازند (حتي در جوامع مدعي دمكراسي مثل آمريكاي شمالي نيز چنين تضادهايي به چشم مي خورند). لذا حركت اصلاح طلبانه بر مبناي اين ايده كه حريف از قوه تعقل كافي برخوردار است و داوطلبانه ابزارهاي اعمال قدرت خود را به كار نمي گيرد و به اصول بازي شرافتمندانه پايبند است و آگاهانه نيروهاي مخالف خود را تا حد امكان سركوب نمي كند بيشتر از ساده دلي اصلاح طلبانه ناشي مي شود تا از نگرش سياسي پخته اي مجهز به لااقل كمي آگاهي تاريخي كه بفهمد هيچ قدرتمداري داوطلبانه و توام با آرامش از قدرت خود جهت حصول يك سلسله شعارهاي مردمي صرفنظر نكرده است و شرايط سياسي حاكم در هر كشور دراثر يك سلسله تعاملات پر تنش و كشمكشهاي خونين سياسي ، اجتماعي متحول مي شود. به قول ماركس ‘الحق كه دمكراتها خيلي به بوق و كرنا اعتقاد دارند. هر بار كه اين گروه به يكي از خاكريزهاي استبداد در برابر خود مي رسند پا را در يك كفش مي كنند كه حتما معجزه كنند. توپ و تشرهاي خرده بورژواها و تشرهايشان فقط براي اين است كه حريف را بترساند و همين كه همه شان پشت به ديوار قرار گرفتند، وقتي آلودگيشان به حدي رسيد كه ديگر مي بايست آن توپ و تشرها را عملي كنند دو دليشان به حدي است كه به درد همه چيز مي خورد جز به درد اين كه به فكر فراهم كردن وسايل لازم براي اجراي آن توپ و تشرها باشد، بر عكس از همان آغاز با ولع تمام در صدد اين است كه ببيند شكست خود را چگونه مي توان توجيه كرد. پيش درآمد شروع قريب الوقوع نبردي كه هياهوي آن گوش فلك را كر مي كرد درست در جايي كه نبرد در واقع بايد شروع شود به زمزمه اي چنان ضعيف بدل مي شود كه به گوش كسي نمي رسد. هيچ حزبي به اندازه حزب دمكرات در باب وسايل و امكاناتي كه در اختيار دارد اغراق نمي كند و هيچ كس به اندازه اين ها انقدر آسان دچار توهم نمي شود. دمكرات نماينده يك طبقه ميانجي است كه همه تضادهاي طبقات رو در رو بايد در آن تعديل شود و به همين دليل تصور مي كند كه وجود شريفش مافوق هر گونه تخاصم است. آنها قبول دارند كه با طبقه اي ممتاز در برابر يخود روبرو هستند، ولي مي گويند خودشان به علاوه بقيه ملت همه جزوي از مردمند و آنچه پيشنهاد مي كنند همانا نفع مردم است. بنابر اين پيش از ورود به مبارزه نيازي به بررسي منافع و موقعيتهاي متفاوت را ندارند و نيازي هم ندارند كه در مورد مناسب بودن ابزار مبارزه وسواس زيادي از خود نشان دهند. كافي است سر بجنبانند تا مردم با همه منابع تمام نشدني خود برخيزند و به جان ستمگران بيفتند. و اگر در عمل معلوم شد نفع مورد نظرشان صنار نمي ارزيده و نيرويشان در واقع عين بي نيرويي و ناتواني بوده است تقصيرش به گردن سفسطه بازان جنايتكاري است كه مردم يكپارچه را به گروههاي متخاصم با يكديگر تقسيم مي كنند يا به گردن ارتش است كه حماقتش مانع از درك اين موضوع شده است كه هدفهاي پاك دمكراسي همانا هدفهاي خود او هستند يا بعلت اين است كه در جريان اجراي برنامه اشتباه كوچكي به وجود آمده و بالاخره براي آنست كه دست تصادف كه قابل پيش بيني هم نبوده باعث شده كه اين دفعه بازي را ببازند. خلاصه دمكرات آنچنان موجودي است كه از شرم آورترين شكستها مانند زماني كه وارد مبارزه مي شد پاك و منزه بيرون مي آيد، با اعتقادي تازه به اين كه بايد پيروز شد ولي نه با دست كشيدن از ديدگاه سابق خود بلكه از اين جهت كه شرايط بايد براي پيروزي آماده گردد.‘

از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس ترجمه باقر پرهام


شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳
 
شايد بتوان گفت يكي از مهمترين دستاوردهاي انقلاب صنعتي و پيشرفت بشر در عرصه علم و تكنولوژي، كاهش زمان فعاليت انسانها جهت تامين نيازهاي ابتدايي زندگي و افزايش اوقات فراغت آنهاست. انسان مدرن مي تواند ساعات قابل ملاحظه اي را به خود اختصاص دهد و به آنچه دوست دارد بپردازد. در خلوت خودآزادانه بينديشد و تخيل كند. لحظات خوشي را در كنار نزديكانش بگذراند و به تبادل سخن وفكر با انسانهاي ديگر بپردازد. ولي از همان آغاز، پر كردن اوقات فراغت انسانها به معضلي بزرگ بدل گشته است. البته سرمايه داري مدرن آنقدر هوشمند است كه بتواند با يك محاسبه ساده به اين موضوع پي ببرد كه اگر فقط نيم ميليارد از كل جمعيت كره زمين روزانه يكساعت با جديت به تفكر بپردازند هر روز بيش از 5000 سال كه تقريبا معادل كل تاريخ تفكر بشريست، فكر مفيد توليد شده است. اگراز اين روزي 5000 سال 10 سال آن صرف نقد سيستم حاكم شود، شايد بتوان در مدت معقولي راه حلي براي تحليل وضع موجود، گريز از آفات آن و در نهايت مبارزه در جهت تغييرش پيدا كرد. شايد اين امر بتواند تا حدودي تلاش بي وقفه سيستم سرمايه داري را جهت پر كردن اوقات فراغت مردم با سرگرميهاي بي خطر و فراهم كردن خوراكهاي فكري حاضر و آماده براي آنها را توجيه كند. بمباران تبليغاتي مردم در رسانه هاي مختلف مي تواند اقتصاد سرمايه داري را رونق دهد و به مردم يادآوري كند كه بايد هر روز بي وقفه به فكر ارتقاي مادي زندگي خود باشند. آدمهاي بي نوايي كه خسته از كار روزانه خود برگشته اند بايد انگيزه لازم جهت جان كندن فردا را كسب كنند تا چرخهاي اقتصاد دنيا از حركت باز نايستد.

Comments:
. 18 برومر لويي بناپارت .
ترجمه ئ پرارزش محمد پور هرمزان
اينجا

http://18brumaire.o-f.com/index.html
 
ارسال یک نظر

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
 
هيجدهم برومر لويي بناپارت كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران - قسمت دوم
ماركس در كتابش به اين نكته اشاره مي كند كه ’آدميان هستند كه تاريخ خود را مي سازند ولي نه آنگونه كه دلشان مي خواهد، يا در شرايطي كه خود انتخاب كرده باشند، بلكه در شرايط داده شده اي كه ميراث گذشته است و خود آنان به طور مستقيم با آن درگيرند. بار سنت همه نسلهاي گذشته با تمامي وزن خود بر مغز زندگان سنگيني مي كند. و حتي هنگامي كه اين زندگان گويي بر آن مي شوند تا وجود خود و چيزها را به نحو انقلابي دگرگون كنند و چيزي يكسره نو بيافرينند، درست در همين دوره هاي بحران انقلابي است كه با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد مي طلبند، نامهايشان را به عاريت مي گيرند و شعارها و لباسهايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و درخور احترام، و با اين زبان عاريتي بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند.... همين كه شكل جديد جامعه يكبار براي هميشه مستقر گرديدغولهاي پيش از طوفان نوح و به همراه آنها روم با همه قد و قواره دوباره زنده شده شان، به سرعت ناپديد مي شوند. جامعه بورژوايي، در همان قالب نوپاي خودديگر سخنگويان و نمايندگانش را در سيماي كسان ديگري مي جويد. سرداران واقعي اين جامعه ديگر در پشت ميزهاي بنگاههاي مالي و بازرگاني نشسته اند. اين جامعه بورژوايي كه يكسره سرگرم توليد ثروت و پيكار مسالمت آميز در صحنه رقابت است، آن اشباح رومي را كه بر سر گهواره اش بيداري كشيده بودند يكباره از ياد مي برد. جامعه بورژوايي اگر چه در ذات خود ناقهرمانانه است، اما قهرمانگري، از خود گذشتگي و ايثار و دست يازيدن به ايجاد وحشت، جنگ داخلي و جنگهاي خارجي فراوان لازم است تا چنين جامعه اي بوجود آيد. گلادياتورهاي اين جامعه، آرمانها، صور هنري، و پندارهايي را كه براي سرپوش گذاشتن بر محتواي دقيقا بورژوايي مبارزاتشان و روشن نگهداشتن شراره هاي شور و شوق آن مبارزات، كه به عنوان مظهري از تراژدي بزرگ تاريخ ضروري بود، در سنتهاي اساسا كلاسيك جامعه روم يافتند.‘از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس ترجمه باقر پرهام
البته انقلاب سال 1357 ايران معلول حركت طيف گوناگوني از نيروهاي مخالف رژيم بود(شامل هواداران احزاب، گروههاي چريكي با گرايشهاي سياسي چپ، جبهه ملي، نهضت آزادي و روحانيون با گرايشهاي تند و ميانه رو) ولي در نهايت طيفي كه دستاوردهاي انقلاب را بعنوان ملك مطلقه تصاحب كردند، يعني روحانيون و خرده بورژوازي بازار، بسيار بيشتر از ساير گروهها از ارواح گذشتگان مدد گرفتند. امروز مي بينيم كه اسطوره هاي انقلابي و شهادت طلبانه اي كه از صدر اسلام و حركات قهرمانانه عالم تشيع سر بر آورده بودند رنگ باخته اند و بازاريان سنتي و سازمانهاي مذهبي مدتهاست بنگاههاي مالي و اطاقهاي بازرگاني را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند. ديگر رهبر فرزانه امت مسلمان ايران! شهامت اين را يافته است كه از زبان شخص خود با مردم سخن بگويد و ديگر نيازي ندارد وامدار قهرماناني چون علي، ابوذر و حسين باشد
.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۳
 
با شنيدن سوگندنامه سفير آمريكا در عراق به اين فكر افتادم كه چرا بايد دفاع از ارزشهاي آمريكايي در هر مكان و هر زمان، به عنوان يكي از اركان اصلي سوگندنامه قرائت شود. چرا كه هميشه چيزهايي نياز به دفاع هميشگي دارند كه داراي مقادير قابل توجهي از ناعقلانيتند و اين امر به منزله تهديد هميشگي ارزشهاي مورد نظر است. جامعه مصرف كننده تا وقتي مي تواند به بقاي خود ادامه دهد كه مردم آن جامعه به اين امر كه مصرف كردن واقعا يك ارزش است اعتقاد كامل داشته باشند و اگر براي يك ماه مردم از خودشان بپرسند چرا بايد دائم در تكاپوي تهيه وسايل مد روز باشند و از خريد كردن دست بكشند اقتصاد جهان با يك بحران جدي مواجه مي شود. سيستمي كه با تقسيم كار محض اداره مي شود به هيچ كس اجازه پرسيدن دلايل و چرا ها نمي دهد، در اين سيستم همه آدمها بعنوان پيچ و مهره هاي محرك اقتصاد بايد وظيفه خود را به نحو احسن انجام دهند و رقابت به قدري سنگين است كه هيچ كس فرصت لحظه اي تفكر و به چالش كشيدن مباني فكري جامعه را ندارد. همه بايد براي كسب وسيله ارتقاء رفاه مادي زندگي يعني موجودي مجازي به نام پول به تلاش شبانه روزي بپردازند ولي پول به خودي خود داراي هيچ مفهوم و بار معنوي نيست نه خوب است نه بد، نه ارزش است نه ضد ارزش. مي تواند در آن واحد حامي پليدترين اهداف و باارزش ترين آنها باشد. پرستش چنين موجودي كه نه اسطوره اي پشت سر آن است نه آييني، نه خاستگاهي دارد نه غايتي آدمها را به سمت پر كردن خلاء روحي خود به روشهاي نامتعارف سوق مي دهد. در كشورهايي مثل آمريكا مردم به فرقه هاي عجيب و غريب و روشهاي ذهني، ‏تي ام و امثالهم روي مي آورند و در كشورهاي جهان سومي كه استطاعت واردشدن و برنده بودن در عرصه اقتصاد جهاني را ندارند واكنش عمومي به فقر، سركوب، ديكتاتوري و توهين و تحقير دائم اين ملتها، دستاويز قراردادن مذهب يا قوميت و روي آوردن به خشونت است به عنوان عواملي جهت احقاق حقوق از دست رفته آنها. چرا كه ارزشهاي توخالي و نخ نمايي كه سياستمداران سرمايه داري مبلغ دائمي آنها هستند حتي نمي تواند خود آنها را هم مجاب كند چه برسد به ملل محرومي كه با مشكلات گوناگوني دست و پنجه نرم مي كنند.

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳
 
هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران - قسمت اول
مقايسه ادوار تاريخي، اجتماعي و سياسي اقوام و ملل مختلف گاه غلط انداز و گاه آموزنده است. به شرط اينكه مقايسه كننده از قدرت تحليل و دقت نظر كافي برخوردار باشد و بتواندبه درستي عوامل تعيين كننده ويژگيهاي آن مقطع زماني خاص را درك كند. به عنوان مثال وضعيت آن جامعه را از نظر تكامل مادي و اقتصادي و توسعه صنعتي كه بيشتر اوقات بستر پديده هاي اجتماعي هستند در نظر بگيرد و هنگام نتيجه گيري، ويژگيهاي خاص جوامع مدرن تر و متاخر را نيز در نظر داشته باشد (مثلا رشد نجومي اطلاع رساني و ارتباطات در عصر حاضر) چرا كه ممكن است اين ويژگيها منجر به نتايجي شوند كاملا متفاوت از رخدادهايي كه در گذشته رخ داده اند.
آنچه مرا به باز كردن اين بحث خاص تشويق كرده است وسوسه اي است كه پس از خواندن اثر ارزشمند كارل ماركس، هيجدهم برومر لوئي بناپارت (ترجمه باقر پرهام)، گرفتارش شدم و آن وسوسه اين است كه اوضاعي سياسي و اجتماعي دوران معاصر ايران را با آن مقطع تاريخي فرانسه كه به قلم شيواي ماركس توصيف شده مقايسه كنم. البته از آنجايي كه بندبند كتاب سرشار از نكاتي است كه مي تواند خواندني باشد لذا به علاقه مندان خواندن كل كتاب را پيشنهاد مي كنم ولي بعضا نكاتي را كه برايم جالب توجه هستند مي نويسم.
يكي از بحثهاي جالبي كه در كتاب مطرح شده بحث تدوين طرح قانون اساسي جمهوري توسط جمهوري خواهان بورژوا است (جرگه اي مركب از بورژواها، نويسندگان، وكلاي مدافع، افسران و كارمندان داراي احساسات جمهوري خواهي، منزجر از لويي فيليپ و مملو از احساسات ناسيوناليستي فرانسوي كه پس از انقلاب فوريه 1848 كه منجر به سرنگوني لويي فيليپ و برقراري مجدد جمهوري در فرانسه شد، در حكومت موقت و مجلس ملي موسسان جاي گرفتند) كه يادآور نيروهاي ملي، مذهبي، دولت موقت بازرگان و تدوين قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران است. بر اساس اين قانون اساسي ‘ستاد كل اجتناب ناپذير آزاديها (آزادي فردي، مطبوعات، گفتار، اجتماعات و ...) به لباس رسمي قانون اساسي آراسته شد به شرط اين كه اين آزادي ها با حقوق ديگري و امنيت عمومي و نيز با قوانين ويژه اي كه براي هماهنگ كردن آزادي هاي فردي با يكديگر و امنيت عمومي وضع مي شوند منافات نداشته باشد، به عنوان مثال شهروندان مي توانستند اتحاديه يا انجمن تشكيل دهند يا بدون حمل سلاح اجتماعاتي برگزار كنند يا عقايد خود را از راه مطبوعات بيان كنند. اين حقوق هيچ محدوديتي جز حفظ حقوق ديگران و تامين امنيت عمومي نداشت. با توجه به اين گونه قوانين ارگانيك، همه آزاديها چنان تنظيم شدند كه بورژوازي اطمينان يافت بدون برخورد با مزاحمت برخاسته از حقوق برابر طبقات ديگر مي تواند از اين آزاديها برخوردار شود. در ساير موارداستفاده از آزاديها براي ديگران ممنوع يا محدود به شرايطي شد كه آنرا تدابير پليسي به نفع امنيت عمومي يعني امنيت بورژوازي، تعيين مي كرد. پس از تصويب اين قانون اساسي از آنجا كه در هر بند از آن چيزي متناقض با مضمون آن وجود داشت، هم دوستداران نظم كه آنرا زير پا مي گذاشتند و هم دمكراتها كه خواستار رعايت آن بودند به حق مي توانستند به آن استناد كنند. وجود آزادي در لا به لاي صفحات قانون اساسي كم و كسري نداشت ولي تحقق راستين آن ممنوع بود. اين قانون اساسي كه با زيركي تخطي ناپذير شده بود در دو سر آسيب پذير بود يعني مجلس قانون گذار از يك سو و رييس جمهور (رهبري در جمهوري اسلامي) از سوي ديگر. مجلس ملي مي توانست مطابق قانون اساسي و به استناد با آن رييس جمهور را بر كنار كند (نقش مردم در تعيين خبرگان و نقش خبرگان در تعيين رهبري). نمايندگاني كه با آراء عمومي برگزيده شده اند مجلسي را تشكيل مي دهند كه در برابر كسي مسئول نيست، تقسيم شدني هم نيست و از لحاظ قانوني آخرين مرجع تصميم گيري در باره جنگ، صلح و پيمانهاي بازرگاني است و همواره در جلوي صحنه حضور دارد. از سوي ديگر رييس جمهوري (رهبري) از امتيازات شاهانه قدرت برخوردار است. مي تواند وزرايش را مستقل از مجلس ملي عزل ونصب كند (اختيارات رهبري در زمينه كنترل شوراي نگهبان و مجلس)
رييس جمهوري كه همه ابزارهاي اجرايي در دست اوست در نهايت حق گماشتن افراد به هر مقامي از آن اوست. تمامي نيروهاي مسلح پشت سر اين رييس جمهور قرار دارند(فرمانده كل قوا). او مي تواند جنايتكاران را عفو كند و اعضاي گارد ملي را بركنار سازد و با موافقت شوراي دولت انجمن هاي ايالتي و شهري منتخب آراي مردم را از كار بيندازد. حق ابتكار عمل در مذاكره و عقد قرارداد با كشورهاي خارجي از آن اوست. در حالي كه مجلس ملي دائم در جلوي صحنه است و همه انتقاد ها متوجه اوست، رييس جمهوري (رهبر) دور از انظار مردم زندگاني بي دردسري را مي گذراند. در اين قانون اساسي، تفكيك قوا تا سر حد تناقضي تحمل ناپذير گسترش داده شده است و به قول گيزو جدالهاي پارلماني قواي اجرايي (رهبر) و قانونگذاري چنان است كه بازيگر را تشويق مي كند بانك بزند.
از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت - ترجمه باقر پرهام
Comments:
Do you know any translated book or article from Thomas Kohn in persian?
 
Dr. Seyd Javad e Tabatabaei is author of a collection about History of political theories in Iran and also in Europe, maybe it is useful to you too.
 
ارسال یک نظر

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳
 
يكي ازمباحث جالبي كه در كتاب ‘مقدمه بر فلسفه تاريخ هگل’ به قلم ژان هيپوليت مورد بحث قرار گرفته توصيف هگل از روح يهوديت است: ’آبشخور خداي ابراهيم، به قول هگل تحقير در قبال جهان بود،به همين دليل ابراهيم تنها موجود برگزيده وي مي توانست باشد.’ خداي ابراهيم از اين نظر با خدايان خانوادگي، بومي و ملي تفاوت داشت. خانواده ممكن است وحدت الهي را بشكند ولي جايي براي خدايان ديگر باز مي گذارد و همه عالم نامتناهي را به خود اختصاص نمي دهديعني براي خدايان ديگر حقي برابر قائل است. ولي در وجود خداي خود بين ابراهيم و اعقاب او به اين الزام بر مي خوريم كه خدا بايد يگانه باشد و قوم يهود هم يگانه قومي است كه چنين خدايي دارد. اما با اين جدايي هاي رنگارنگ، جدايي بشر از طبيعت، جدايي بشر از بشر، جدايي بشر از خدا، چيزي پيدا مي شود كه مي توان آنرا تشرع يا قانون پرستي ناميد. يعني روحيه عبوديت در برابر نص قانون يهود.زيرا خدا خدايي است كه ناگزير ماوراي بشراست، و با اين جدايي تنها مي توان به رابطه اقتدار و عبوديت رسيدكه يگانه رابطه از لحاظ انديشه است. بشر برده است و خداي او خدايي دهشتناك است كه بي آنكه در درون آدمي حضور داشته باشد از بالا به او فرمان مي دهد. او براي متقاعد كردن بزرگان قوم يهود براي پذيرفتن طرح او جهت رهايي آنها از ستم از كينه مشتركشان در برابر ستم، يا از شوقشان به شادي و آزادي مدد نمي گيرد بلكه به نظم بيرون از وجود آنها با وسايلي خارجي مثل معجزه استناد مي كند. در اين تحليل از روح قوم يهود ما به ملاحظات عميقي در باب چيزي بر مي خوريم كه آنرا دشمني با حيات و هوش يا حيات وتفكر مي توان ناميد. روح قوم يهود نمونه تفكر تام نگر و مطلق بين است. زندگي خرد شده است و ديگر چيزي جز مناسبات خدايگان و برده در كار نيست كه بتوان آنرا مبناي مناسبات موجودات با يكديگر قرار داد. زيرا متناهي از نامتناهي جدا شده است. زندگي بنابراين عنصر درون بود چيزها نيست، نامتناهي در ماورا قرار دارد و خود تبديل به شيئ شده است - نامتناهي جدا - و دقايق زندگي شور حياتي خود، نامتناهيي را كه در پرتو عشق در وجودشان بود،از دست داده اند و ديگر چيزي جز اشياي نامتناهي نيستند. از نظر هگل ابراهيم نمي خواست عشق بورزد، او درد پيوندهاي گسسته اش را كه نشانه هاي بقاي نياز به عشق ورزيدنند با خود نبرد. از نظر هگل عشق مقدم بر هر گونه تفكر و عامل وحدت زندگي است ولي ابراهيم كه از طبيعت بريده بود ديگر قادر نبود اشياء را به صورت زنده بنگرد. حقيقت اين است كه ابراهيم با آن تفكر خويش ديگر قادر نيست خدا را از جنبه متناهي در نظر بگيرد. اين جا رابطه سرشار از زندگي متناهي و نامتناهي كه همان عشق است گسسته است و خدا ماوراي دست نيافتني است كه ديگر نمي توان در دل زندگي بازش يافت.’ از كتاب مقدمه برفلسفه تاريخ هگل نوشته ژان هيپوليت - ترجمه باقر پرهام با ارجاعات مستقيم به مجموعه آثار هگل
چيزي كه توجه مرا به خصوص به بحث فوق جلب كرده است عقوبت سنگيني است كه منصور حلاج هنگام آشكار كردن سر ملوك گرفتارش شد. سري را كه حلاج جز بر سر دار نتوانست بگويد، يعني انا الحق گفتنش، در واقع نشانه پيوند متناهي و نامتناهي بود. هنگامي كه او را بر سر دار مي كردند، در پاسخ درويشي كه از او معناي عشق را پرسيد گفت: ’امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني‘ كه آن روزش بكشتند، ديگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد دادند و به قول عطار ’عشق اين است!’ و به قول حلاج: ’در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون.’ آنچه كه او در وصيت به فرزندش قدر مي نهاد همان علم حقيقت بود كه ذره اي از آن را از مدار اعمال جن و انس گرامي تر مي داشت.
از كتاب تذكره الاوليا - فريد الدين عطار نيشابوري

Comments:
About Judah, I agree with you, Their behaviour to Spinouza show that.
 
ارسال یک نظر

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳
 
آ”اين درآن زمان بود كه اينها فخر مي كردند به وجود او . آن هم مسلم نبود.“ اين جمله درخشان! و بحث انگيز خميني در رد مصدق كه روزنامه شرق 24 فروردين چاپ شده به نوعي ادبيات خميني را به چالش مي كشد. در نگاه نخست دستور زبان غلط و جمله بندي بدوي خميني جلب توجه مي كند و در مرحله بعدي نگاه كينه توزانه و حسودانه خميني به مصدق كه ار آن بوي دشمني ديرينه اي به مشام مي رسد خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. چرا كه خميني با يك جمله ”آن هم مسلم نبود“خط بطلاني بروي تمام تلاشها و مبارزات ارزشمند مصدق مي كشد. چاپ چنين جملاتي از خميني در چند سال اخير نشان از اين دارد كه افرادي تلاش مي كنند بر عكس آنچه خود اعلام مي كنند تابوي خميني را به چالش بكشند و هاله مقدس تشكيل شده دور سر خميني را كمرنگ كنند. چرا كه براي بدست آوردن شهامت لازم براي گذشتن از خط قرمز خميني و بازنگري دوباره در مسائلي كه بدليل نقطه نظرات لجوجانه و كينه توزانه خميني به دست فراموشي سپرده شده اند به چنين پيش زمينه هايي نياز است. البته مدت مديدي است كه در بسياري از موارد احكام صادر شده از طرف خميني به فراموشي سپرده شده اند و هم محافظه كاران ، هم اصلاح طلبان سعي مي كنند وجهه خميني را به عنوان يك وزنه تعادل حفظ كنند ولي بعضا طرح دوباره جملات قصار خميني براي تفكر و تامل مي تواند وسوسه برانگيز باشد.”

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳
 
بيشتر آدمها از اعتراف به اشتباه بودن انتخابهايي كه در زندگي انجام داده اند و ابراز تاسف از روش زندگي خود، گريزانند و براي توجيه خود از شيوه زندگي ديگران انتقاد مي كنند. نمي دانم دليل نگاه منتقدانه من به زندگي اروپاييها در سفر اخيرم ناشي از اين امر است كه دل كندن اززندگي فعليم و شروع يك زندگي دوباره در يك مملكت غريب برايم غير ممكن است. نمي دانم شايد مشكلم اين بود كه زندگي در شهر تهران آدم را به مجموعه اي از مشكلات و نابساماني ها معتاد مي كند و وقتي دو هفته در شهر آرامي مثل هانوفرزندگي مي كنيد كه در بعضي ساعتها به نظرتان مي رسد كه صداي كشيدن چمدانتان روي زمين مخل آسايش افراد محل شده است احساس مي كنيد دلتان مي خواهد از شدت افسردگي گريه كنيد. حركات آرام مردم كلافه تان مي كند و اين كه اگر احيانا گوشه كيفتان در قطار به كسي بخورد طرف خودش را با اكراه كنار بكشد آزار دهنده است. اينكه حتي كبوترهاي اروپايي هم چاق و خپل و سرحالند و كبوترهاي مملكت شما همه از شدت دود گازوييل سياه شده اند كفر آدم را در مي آورد. دلتان مي خواهد زودتر به ولايت خودتان برگرديد و با فروشنده هاي حقه باز، راننده هاي تاكسي فيلسوف مسلك كه از سياست و اقتصاد حرف مي زنند و مردمي كه ديوانه وار توي خيابانها وول مي زنند و مثل جنون زده ها رانندگي مي كنند سروكله بزنيد. اين كه مردم در جامعه اي كه تا خرخره مملو از كالا ست در محاصره اشيا و تكنولوژي هستند آزاردهنده استد. البته اين احساس در آلمان شرقي سابق كمتر اذيتم مي كرد. بعد ديدن موزه كته كلويتس در برلين با خودم فكر كردم كه نمي توان بدون پرداخت بهايي سنگين معادل بهايي كه اروپا بعد از دو جنگ جهاني پرداخت كرده به دمكراسي پايدار و ثبات سياسي، اجتماعي رسيد و بدون مبارزه و زجر كشيدن، زمين خوردن و دوباره بلند شدن انتظار داشتن جامعه اي ايده آل داشت. آزادي و دمكراسي هدايايي نيستند كه كسي آنها را حاضر و آماده به يك جامعه تقديم كند و با تلاشهاي مورچه وارما در اين راه، انتظار پيشرفتي غير مورچه وار نمي توان داشت.

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۳
 
از اولين باري كه چيزي تو اين وبلاگ نوشتم خيلي گذشته است. دوست دارم براي همه اونايي كه زماني دوستشون داشتم چيزي بنويسم. براي دوستاي قديميم، همشاگردي هام، اونايي كه بهم چيزي ياد دادن، اونايي كه لچظات خوبي رو باهاشون گذروندم و براي همه عزيزانم. زندگي خيلي سريع ميگذره و اونايي كه مي خوان پا به پاش بدون بعضي اوقات يادشون مي ره چرا زنده هستن.شايد اين جمله كه به نظرتكراري بياد ولي تنها دليلي كه من بعد از مدتها تفكربراي زنده بودن پيدا كردم عشق ورزيدن و دوست داشتنه و لحظات خوبي كه در كنار عزيزانمون مي گذرونيم.
وقتي به خودم فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه من با دنيا به اين شكل امروزيش واقعن تطابقي ندارم و شعورم براي درك تكنولوژي فوق مدرن، عصراطلاعات و پست مدرنيته واقعا كم است. هنوز فكر مي كنم اي كاش شانسي براي برقراري عدالت اجتماعي در دنيا وجود داشته باشه و اي كاش همه اين همه سر و صدا ها براي جهاني شدن به بردگي مدرن ملتهاي فقير و ستمديده دنيا منجر نشه. اي كاش رسانه ها در عصر ارتباطات انقدر دروغ تحويل مردم ندن و همه حقايق رو وارونه جلوه ندن و در اين دنياي پرهياهو مردم به جز باسن جنيقر لوپز و بريتني اسپيرز چيز ديگه اي هم براي فكر كردن داشته باشن و اي كاش مردم بتونن از كل زماني كه به پول درآوردن فكر مي كنن نيم ساعت هم به همديگه اختصاص بدن.

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home  
Blogroll Me!