هيجدم برومر لويي بناپارت كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران- قسمت سوم
روزا لوكزامبورگ در كتاب اصلاح و انقلاب در نقد ديدگاه برنشتاين كه دمكراسي را مرحله اي اجتناب ناپذير از تكامل جامعه مي دانست مي نويسد به زعم برنشتاين، دمكراسي قانون بزرگ تكامل تاريخي است كه تمام نيروهاي حيات سياسي براي تحقق آن در تلاشند، اما اين تز كاملا بر خطاست. اين درك كه با تاكيدي مطلق گرايانه بيان مي شود و به صورت نوعي عوامانه سازي خرده بورژوازي ماحصل مرحله كوتاهي از تكامل بورژوازي است. هنگامي كه تكامل تاريخي دمكراسي را كمي دقيق تر بررسي كنيم و در همان زمان تاريخ عمومي سرمايه داري را مورد توجه قرار دهيم به نتايج كاملا متفاوتي دست مي يابيم. دمكراسي در اغلب شكل بندي هاي متفاوت نيز يافت شده است: در جوامع اشتراكي اوليه، در دولت بردگان دوران باستان، و در جوامع اشتراكي سده هاي ميانه و به طريق مشابهي، سلطنت مطلقه و مشروطه نيز در نظامهاي اقتصادي متفاوتي يافت شده اند. هنگامي كه سرمايه داري در سده هاي ميانه زاده شد و نخستين توليد كالايي صورت گرفت سرمايه داري به يك قانون اساسي دمكراتيك در جوامع شهري متوسل شد. پس از ورود سرمايه داري به مرحله مانوفاكتوري، سرمايه داري سلطنت مطلقه را به عنوان شكل سياسي مطلوب برگزيد و سرانجام در دوره اقتصاد صنعتي توسعه يافته، سرمايه داري در فرانسه به توالي جمهوري دمكراتيك،سلطنت مطلقه ناپلئون اول، سلطنت نجبا در دوره بازگشت، سلطنت مشروطه بورژوازي لويي فيليپ، جمهوري دمكراتيك، سلطنت ناپلئون سوم و سرانجام براي بار سوم جمهوري را برقرار كرد. در آلمان حق راي دمكراتيك تنها ابزاري براي يك كاسه كردن دولتهاي كوچك بود و به اين منظور براي تكامل بورژوازي آلمان اهميت داشت و الا بورژوازي آلمان خود را با يك سلطنت مشروطه نيمه فئودالي دلخوش كرده بود. در روسيه سرمايه داري مدت مديدي تحت يك رژيم استبداد مطلقه شرقي نضج و نمو پيدا كرد بدون آنكه بورژوازي ذره اي تمايل براي دمكراسي از خود نشان دهد. دراتريش حق راي عمومي بيش از هر چيز حاشيه امنيتي براي سلطنت رو به سقوط و فروپاشي بود. در يك بررسي دقيق تر خواهيم ديد كه پيروزي مداوم دمكراسي كه به زعم تجديد نظر طلبي و بورژوا ليبراليسم قانون سترگ جامعه بشري و مشخصا تاريخ نوين است، شبحي بيش نيست و هيچ رابطه مطلقي بين توسعه سرمايه داري و دمكراسي نمي توان برقرار نمود. شكل بندي سياسي يك كشور معين هميشه تابعي از تركيب عوامل سياسي موجود داخلي و خارجي است. اين شكل بندي سياسي در چهارچوب خود گستره گوناگوني از سلطنت مطلقه گرفته تا جمهوري دمكراتيك را اجازه ميدهد.‘
از كتاب اصلاح و انقلاب اثر روزا لوكزامبورگ - ترجمه اسدالله كشاورزي
قصد من از مطرح كردن نظرات لوكزامبورگ توجه به اين نكته است كه در صورتي كه در تركيب عوامل سياسي موجود در ايران عوامل خارجي را حامي رشد و توسعه دمكراسي در نظر بگيريم، كه البته در شرايط فعلي كه منطقه خاورميانه را موجي از بي ثباتي و آشفتگي در بر گرفته است شايد گزينه تغيير وضع موجود حتي از ديدگاه دولتهاي اروپايي و آمريكا نيز گزينه مناسبي نباشد و تعامل با حكومت فعلي و تلاش براي كمك گرفتن از ايران در راستاي تثبيت شرايط سياسي و اجتماعي عراق و افغانستان گزينه مناسب تري به نظر برسد، مجموعه متعددي از عوامل داخلي از جمله عوامل اقتصادي، سياسي و اجتماعي شكل گيري دمكراسي، نهادهاي مدني و گفتمان سياسي را در ايران با بحران مواجه مي كنند. اقتصاد وابسته به نفت و عليل ايران بدون عبور از مرحله ،توسعه فئودالي صنعتي شدن دولتي و نيم بندي را تجربه مي كند و در نهايت همين صنايع فاقد قدرت رقابت در عرصه اقتصاد جهاني به ابزارهايي تبديل شده اند در جهت موازنه قواي سياسي رقيب نه ابزارهايي براي رشد و توسعه اقتصادي به عنوان بستري براي توسعه سياسي كشور. البته اين امر كه آيا توسعه اقتصادي مهمترين پيش شرط توسعه سياسي است شبهات زيادي وجود دارد چرا كه مثلا در الگويي مانند چين توسعه اقتصادي لزوما به توسعه سياسي منجر نشده است و اصولا در كشورهاي متعددي دمكراسي مانند نهال شكننده اي است كه دائما در معرض تعرض صاحبان قدرت قرار ميگيرد و دولتهاي حاكم به بهانه هاي مختلف (مبارزه با تروريسم، امنيت ملي و ...) به محدود كردن حقوق شهروندان، محدود كردن آزاديهاي مردم و اعمال كنترل و نظارت بر فعاليتهاي اجتماعي آنها مي پردازند (حتي در جوامع مدعي دمكراسي مثل آمريكاي شمالي نيز چنين تضادهايي به چشم مي خورند). لذا حركت اصلاح طلبانه بر مبناي اين ايده كه حريف از قوه تعقل كافي برخوردار است و داوطلبانه ابزارهاي اعمال قدرت خود را به كار نمي گيرد و به اصول بازي شرافتمندانه پايبند است و آگاهانه نيروهاي مخالف خود را تا حد امكان سركوب نمي كند بيشتر از ساده دلي اصلاح طلبانه ناشي مي شود تا از نگرش سياسي پخته اي مجهز به لااقل كمي آگاهي تاريخي كه بفهمد هيچ قدرتمداري داوطلبانه و توام با آرامش از قدرت خود جهت حصول يك سلسله شعارهاي مردمي صرفنظر نكرده است و شرايط سياسي حاكم در هر كشور دراثر يك سلسله تعاملات پر تنش و كشمكشهاي خونين سياسي ، اجتماعي متحول مي شود. به قول ماركس ‘الحق كه دمكراتها خيلي به بوق و كرنا اعتقاد دارند. هر بار كه اين گروه به يكي از خاكريزهاي استبداد در برابر خود مي رسند پا را در يك كفش مي كنند كه حتما معجزه كنند. توپ و تشرهاي خرده بورژواها و تشرهايشان فقط براي اين است كه حريف را بترساند و همين كه همه شان پشت به ديوار قرار گرفتند، وقتي آلودگيشان به حدي رسيد كه ديگر مي بايست آن توپ و تشرها را عملي كنند دو دليشان به حدي است كه به درد همه چيز مي خورد جز به درد اين كه به فكر فراهم كردن وسايل لازم براي اجراي آن توپ و تشرها باشد، بر عكس از همان آغاز با ولع تمام در صدد اين است كه ببيند شكست خود را چگونه مي توان توجيه كرد. پيش درآمد شروع قريب الوقوع نبردي كه هياهوي آن گوش فلك را كر مي كرد درست در جايي كه نبرد در واقع بايد شروع شود به زمزمه اي چنان ضعيف بدل مي شود كه به گوش كسي نمي رسد. هيچ حزبي به اندازه حزب دمكرات در باب وسايل و امكاناتي كه در اختيار دارد اغراق نمي كند و هيچ كس به اندازه اين ها انقدر آسان دچار توهم نمي شود. دمكرات نماينده يك طبقه ميانجي است كه همه تضادهاي طبقات رو در رو بايد در آن تعديل شود و به همين دليل تصور مي كند كه وجود شريفش مافوق هر گونه تخاصم است. آنها قبول دارند كه با طبقه اي ممتاز در برابر يخود روبرو هستند، ولي مي گويند خودشان به علاوه بقيه ملت همه جزوي از مردمند و آنچه پيشنهاد مي كنند همانا نفع مردم است. بنابر اين پيش از ورود به مبارزه نيازي به بررسي منافع و موقعيتهاي متفاوت را ندارند و نيازي هم ندارند كه در مورد مناسب بودن ابزار مبارزه وسواس زيادي از خود نشان دهند. كافي است سر بجنبانند تا مردم با همه منابع تمام نشدني خود برخيزند و به جان ستمگران بيفتند. و اگر در عمل معلوم شد نفع مورد نظرشان صنار نمي ارزيده و نيرويشان در واقع عين بي نيرويي و ناتواني بوده است تقصيرش به گردن سفسطه بازان جنايتكاري است كه مردم يكپارچه را به گروههاي متخاصم با يكديگر تقسيم مي كنند يا به گردن ارتش است كه حماقتش مانع از درك اين موضوع شده است كه هدفهاي پاك دمكراسي همانا هدفهاي خود او هستند يا بعلت اين است كه در جريان اجراي برنامه اشتباه كوچكي به وجود آمده و بالاخره براي آنست كه دست تصادف كه قابل پيش بيني هم نبوده باعث شده كه اين دفعه بازي را ببازند. خلاصه دمكرات آنچنان موجودي است كه از شرم آورترين شكستها مانند زماني كه وارد مبارزه مي شد پاك و منزه بيرون مي آيد، با اعتقادي تازه به اين كه بايد پيروز شد ولي نه با دست كشيدن از ديدگاه سابق خود بلكه از اين جهت كه شرايط بايد براي پيروزي آماده گردد.‘
از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس ترجمه باقر پرهام
هيجدهم برومر لويي بناپارت كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران - قسمت دوم
ماركس در كتابش به اين نكته اشاره مي كند كه ’آدميان هستند كه تاريخ خود را مي سازند ولي نه آنگونه كه دلشان مي خواهد، يا در شرايطي كه خود انتخاب كرده باشند، بلكه در شرايط داده شده اي كه ميراث گذشته است و خود آنان به طور مستقيم با آن درگيرند. بار سنت همه نسلهاي گذشته با تمامي وزن خود بر مغز زندگان سنگيني مي كند. و حتي هنگامي كه اين زندگان گويي بر آن مي شوند تا وجود خود و چيزها را به نحو انقلابي دگرگون كنند و چيزي يكسره نو بيافرينند، درست در همين دوره هاي بحران انقلابي است كه با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد مي طلبند، نامهايشان را به عاريت مي گيرند و شعارها و لباسهايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و درخور احترام، و با اين زبان عاريتي بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند.... همين كه شكل جديد جامعه يكبار براي هميشه مستقر گرديدغولهاي پيش از طوفان نوح و به همراه آنها روم با همه قد و قواره دوباره زنده شده شان، به سرعت ناپديد مي شوند. جامعه بورژوايي، در همان قالب نوپاي خودديگر سخنگويان و نمايندگانش را در سيماي كسان ديگري مي جويد. سرداران واقعي اين جامعه ديگر در پشت ميزهاي بنگاههاي مالي و بازرگاني نشسته اند. اين جامعه بورژوايي كه يكسره سرگرم توليد ثروت و پيكار مسالمت آميز در صحنه رقابت است، آن اشباح رومي را كه بر سر گهواره اش بيداري كشيده بودند يكباره از ياد مي برد. جامعه بورژوايي اگر چه در ذات خود ناقهرمانانه است، اما قهرمانگري، از خود گذشتگي و ايثار و دست يازيدن به ايجاد وحشت، جنگ داخلي و جنگهاي خارجي فراوان لازم است تا چنين جامعه اي بوجود آيد. گلادياتورهاي اين جامعه، آرمانها، صور هنري، و پندارهايي را كه براي سرپوش گذاشتن بر محتواي دقيقا بورژوايي مبارزاتشان و روشن نگهداشتن شراره هاي شور و شوق آن مبارزات، كه به عنوان مظهري از تراژدي بزرگ تاريخ ضروري بود، در سنتهاي اساسا كلاسيك جامعه روم يافتند.‘از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس ترجمه باقر پرهام
البته انقلاب سال 1357 ايران معلول حركت طيف گوناگوني از نيروهاي مخالف رژيم بود(شامل هواداران احزاب، گروههاي چريكي با گرايشهاي سياسي چپ، جبهه ملي، نهضت آزادي و روحانيون با گرايشهاي تند و ميانه رو) ولي در نهايت طيفي كه دستاوردهاي انقلاب را بعنوان ملك مطلقه تصاحب كردند، يعني روحانيون و خرده بورژوازي بازار، بسيار بيشتر از ساير گروهها از ارواح گذشتگان مدد گرفتند. امروز مي بينيم كه اسطوره هاي انقلابي و شهادت طلبانه اي كه از صدر اسلام و حركات قهرمانانه عالم تشيع سر بر آورده بودند رنگ باخته اند و بازاريان سنتي و سازمانهاي مذهبي مدتهاست بنگاههاي مالي و اطاقهاي بازرگاني را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده اند. ديگر رهبر فرزانه امت مسلمان ايران! شهامت اين را يافته است كه از زبان شخص خود با مردم سخن بگويد و ديگر نيازي ندارد وامدار قهرماناني چون علي، ابوذر و حسين باشد.
هيجدهم برومر لويي بناپارت اثر كارل ماركس و تاريخ معاصر ايران - قسمت اول
مقايسه ادوار تاريخي، اجتماعي و سياسي اقوام و ملل مختلف گاه غلط انداز و گاه آموزنده است. به شرط اينكه مقايسه كننده از قدرت تحليل و دقت نظر كافي برخوردار باشد و بتواندبه درستي عوامل تعيين كننده ويژگيهاي آن مقطع زماني خاص را درك كند. به عنوان مثال وضعيت آن جامعه را از نظر تكامل مادي و اقتصادي و توسعه صنعتي كه بيشتر اوقات بستر پديده هاي اجتماعي هستند در نظر بگيرد و هنگام نتيجه گيري، ويژگيهاي خاص جوامع مدرن تر و متاخر را نيز در نظر داشته باشد (مثلا رشد نجومي اطلاع رساني و ارتباطات در عصر حاضر) چرا كه ممكن است اين ويژگيها منجر به نتايجي شوند كاملا متفاوت از رخدادهايي كه در گذشته رخ داده اند.
آنچه مرا به باز كردن اين بحث خاص تشويق كرده است وسوسه اي است كه پس از خواندن اثر ارزشمند كارل ماركس، هيجدهم برومر لوئي بناپارت (ترجمه باقر پرهام)، گرفتارش شدم و آن وسوسه اين است كه اوضاعي سياسي و اجتماعي دوران معاصر ايران را با آن مقطع تاريخي فرانسه كه به قلم شيواي ماركس توصيف شده مقايسه كنم. البته از آنجايي كه بندبند كتاب سرشار از نكاتي است كه مي تواند خواندني باشد لذا به علاقه مندان خواندن كل كتاب را پيشنهاد مي كنم ولي بعضا نكاتي را كه برايم جالب توجه هستند مي نويسم.
يكي از بحثهاي جالبي كه در كتاب مطرح شده بحث تدوين طرح قانون اساسي جمهوري توسط جمهوري خواهان بورژوا است (جرگه اي مركب از بورژواها، نويسندگان، وكلاي مدافع، افسران و كارمندان داراي احساسات جمهوري خواهي، منزجر از لويي فيليپ و مملو از احساسات ناسيوناليستي فرانسوي كه پس از انقلاب فوريه 1848 كه منجر به سرنگوني لويي فيليپ و برقراري مجدد جمهوري در فرانسه شد، در حكومت موقت و مجلس ملي موسسان جاي گرفتند) كه يادآور نيروهاي ملي، مذهبي، دولت موقت بازرگان و تدوين قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران است. بر اساس اين قانون اساسي ‘ستاد كل اجتناب ناپذير آزاديها (آزادي فردي، مطبوعات، گفتار، اجتماعات و ...) به لباس رسمي قانون اساسي آراسته شد به شرط اين كه اين آزادي ها با حقوق ديگري و امنيت عمومي و نيز با قوانين ويژه اي كه براي هماهنگ كردن آزادي هاي فردي با يكديگر و امنيت عمومي وضع مي شوند منافات نداشته باشد، به عنوان مثال شهروندان مي توانستند اتحاديه يا انجمن تشكيل دهند يا بدون حمل سلاح اجتماعاتي برگزار كنند يا عقايد خود را از راه مطبوعات بيان كنند. اين حقوق هيچ محدوديتي جز حفظ حقوق ديگران و تامين امنيت عمومي نداشت. با توجه به اين گونه قوانين ارگانيك، همه آزاديها چنان تنظيم شدند كه بورژوازي اطمينان يافت بدون برخورد با مزاحمت برخاسته از حقوق برابر طبقات ديگر مي تواند از اين آزاديها برخوردار شود. در ساير موارداستفاده از آزاديها براي ديگران ممنوع يا محدود به شرايطي شد كه آنرا تدابير پليسي به نفع امنيت عمومي يعني امنيت بورژوازي، تعيين مي كرد. پس از تصويب اين قانون اساسي از آنجا كه در هر بند از آن چيزي متناقض با مضمون آن وجود داشت، هم دوستداران نظم كه آنرا زير پا مي گذاشتند و هم دمكراتها كه خواستار رعايت آن بودند به حق مي توانستند به آن استناد كنند. وجود آزادي در لا به لاي صفحات قانون اساسي كم و كسري نداشت ولي تحقق راستين آن ممنوع بود. اين قانون اساسي كه با زيركي تخطي ناپذير شده بود در دو سر آسيب پذير بود يعني مجلس قانون گذار از يك سو و رييس جمهور (رهبري در جمهوري اسلامي) از سوي ديگر. مجلس ملي مي توانست مطابق قانون اساسي و به استناد با آن رييس جمهور را بر كنار كند (نقش مردم در تعيين خبرگان و نقش خبرگان در تعيين رهبري). نمايندگاني كه با آراء عمومي برگزيده شده اند مجلسي را تشكيل مي دهند كه در برابر كسي مسئول نيست، تقسيم شدني هم نيست و از لحاظ قانوني آخرين مرجع تصميم گيري در باره جنگ، صلح و پيمانهاي بازرگاني است و همواره در جلوي صحنه حضور دارد. از سوي ديگر رييس جمهوري (رهبري) از امتيازات شاهانه قدرت برخوردار است. مي تواند وزرايش را مستقل از مجلس ملي عزل ونصب كند (اختيارات رهبري در زمينه كنترل شوراي نگهبان و مجلس)
رييس جمهوري كه همه ابزارهاي اجرايي در دست اوست در نهايت حق گماشتن افراد به هر مقامي از آن اوست. تمامي نيروهاي مسلح پشت سر اين رييس جمهور قرار دارند(فرمانده كل قوا). او مي تواند جنايتكاران را عفو كند و اعضاي گارد ملي را بركنار سازد و با موافقت شوراي دولت انجمن هاي ايالتي و شهري منتخب آراي مردم را از كار بيندازد. حق ابتكار عمل در مذاكره و عقد قرارداد با كشورهاي خارجي از آن اوست. در حالي كه مجلس ملي دائم در جلوي صحنه است و همه انتقاد ها متوجه اوست، رييس جمهوري (رهبر) دور از انظار مردم زندگاني بي دردسري را مي گذراند. در اين قانون اساسي، تفكيك قوا تا سر حد تناقضي تحمل ناپذير گسترش داده شده است و به قول گيزو جدالهاي پارلماني قواي اجرايي (رهبر) و قانونگذاري چنان است كه بازيگر را تشويق مي كند بانك بزند.
از كتاب هيجدهم برومر لويي بناپارت - ترجمه باقر پرهام
بيشتر آدمها از اعتراف به اشتباه بودن انتخابهايي كه در زندگي انجام داده اند و ابراز تاسف از روش زندگي خود، گريزانند و براي توجيه خود از شيوه زندگي ديگران انتقاد مي كنند. نمي دانم دليل نگاه منتقدانه من به زندگي اروپاييها در سفر اخيرم ناشي از اين امر است كه دل كندن اززندگي فعليم و شروع يك زندگي دوباره در يك مملكت غريب برايم غير ممكن است. نمي دانم شايد مشكلم اين بود كه زندگي در شهر تهران آدم را به مجموعه اي از مشكلات و نابساماني ها معتاد مي كند و وقتي دو هفته در شهر آرامي مثل هانوفرزندگي مي كنيد كه در بعضي ساعتها به نظرتان مي رسد كه صداي كشيدن چمدانتان روي زمين مخل آسايش افراد محل شده است احساس مي كنيد دلتان مي خواهد از شدت افسردگي گريه كنيد. حركات آرام مردم كلافه تان مي كند و اين كه اگر احيانا گوشه كيفتان در قطار به كسي بخورد طرف خودش را با اكراه كنار بكشد آزار دهنده است. اينكه حتي كبوترهاي اروپايي هم چاق و خپل و سرحالند و كبوترهاي مملكت شما همه از شدت دود گازوييل سياه شده اند كفر آدم را در مي آورد. دلتان مي خواهد زودتر به ولايت خودتان برگرديد و با فروشنده هاي حقه باز، راننده هاي تاكسي فيلسوف مسلك كه از سياست و اقتصاد حرف مي زنند و مردمي كه ديوانه وار توي خيابانها وول مي زنند و مثل جنون زده ها رانندگي مي كنند سروكله بزنيد. اين كه مردم در جامعه اي كه تا خرخره مملو از كالا ست در محاصره اشيا و تكنولوژي هستند آزاردهنده استد. البته اين احساس در آلمان شرقي سابق كمتر اذيتم مي كرد. بعد ديدن موزه كته كلويتس در برلين با خودم فكر كردم كه نمي توان بدون پرداخت بهايي سنگين معادل بهايي كه اروپا بعد از دو جنگ جهاني پرداخت كرده به دمكراسي پايدار و ثبات سياسي، اجتماعي رسيد و بدون مبارزه و زجر كشيدن، زمين خوردن و دوباره بلند شدن انتظار داشتن جامعه اي ايده آل داشت. آزادي و دمكراسي هدايايي نيستند كه كسي آنها را حاضر و آماده به يك جامعه تقديم كند و با تلاشهاي مورچه وارما در اين راه، انتظار پيشرفتي غير مورچه وار نمي توان داشت.
از اولين باري كه چيزي تو اين وبلاگ نوشتم خيلي گذشته است. دوست دارم براي همه اونايي كه زماني دوستشون داشتم چيزي بنويسم. براي دوستاي قديميم، همشاگردي هام، اونايي كه بهم چيزي ياد دادن، اونايي كه لچظات خوبي رو باهاشون گذروندم و براي همه عزيزانم. زندگي خيلي سريع ميگذره و اونايي كه مي خوان پا به پاش بدون بعضي اوقات يادشون مي ره چرا زنده هستن.شايد اين جمله كه به نظرتكراري بياد ولي تنها دليلي كه من بعد از مدتها تفكربراي زنده بودن پيدا كردم عشق ورزيدن و دوست داشتنه و لحظات خوبي كه در كنار عزيزانمون مي گذرونيم.
وقتي به خودم فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه من با دنيا به اين شكل امروزيش واقعن تطابقي ندارم و شعورم براي درك تكنولوژي فوق مدرن، عصراطلاعات و پست مدرنيته واقعا كم است. هنوز فكر مي كنم اي كاش شانسي براي برقراري عدالت اجتماعي در دنيا وجود داشته باشه و اي كاش همه اين همه سر و صدا ها براي جهاني شدن به بردگي مدرن ملتهاي فقير و ستمديده دنيا منجر نشه. اي كاش رسانه ها در عصر ارتباطات انقدر دروغ تحويل مردم ندن و همه حقايق رو وارونه جلوه ندن و در اين دنياي پرهياهو مردم به جز باسن جنيقر لوپز و بريتني اسپيرز چيز ديگه اي هم براي فكر كردن داشته باشن و اي كاش مردم بتونن از كل زماني كه به پول درآوردن فكر مي كنن نيم ساعت هم به همديگه اختصاص بدن.